چشم ما هم به برف روشن شد
آخ جون برف ... دوشنبه از صبح هوا ابری بود و بالاخره ساعت 8 شب بارون برف گرفت . اون شب دایی و مامانی هم خونه ما بودند . با هم رفتیم حیاط ...
شب که بابا از سرکار اومد برای علی از حیاط برف آورد و تو خونه آدم برفی درست کرد و پسرم به آرزوی دیرینه رسید . خدا را شکر تو یخچال هویج داشتیم و دماغ آدم برفی را که همیشه می گفت باید هویج باشه را گذاشت .


در ضمنی که علی آدم برفی درست می کرد به داییش گفت دایی چقدر برفا سرده ؟ دایی گفت خوب بزارش رو بخاری تا گرم شه . علی هم بلند شد و همین کارو کرد وقتی دید آب میشه گریه کرد و گفت دایی برفا تموم شد دیگه نیست 

خانوم دایی با خمیر براش چشم و شال گردن درست کرد و لاستیک ماشین علی شد کلاه آدم برفی


طبیعت برفی


صبح وقتی رفتم سرکار این عکسو گرفتم هنوز خورشید طلوع نکرده

دیشب ساعت 12.30 با دایی رفتیم دوری سطح شهر بزنیم و از طبیعت برفی لذت ببریم

خدا را شکر




چشم ما هم به برف روشن شد
